خرید بک لینک
میگما جالبه ها! دارایی های ارزشمند این روزای من چند تا جزوه زبان هستش که فقط خودم می دونم خط خطی های درون جزوه یعنی چیخاطره امروز رو می خوام ثبت کنم چون امروز صبح که از خواب بیدار شدم بارها به خودم گفتم ای وای خسته شدم از زبان....هر کاری کردم بتونم جزوه رو باز کنم بخونم نتونستم. از صبح تا خود الان تمام تکنیکهای مدیتیشن رو به کار بستم که یکم انگیزه و انرژیم برگرده. الان جزوه روبروم بازه و کمی احساس اشتیاق پیدا کردم به خوندن دوباره. خاطره امروز برای این ثبت می شه که یادم بمونه هر روز و همیشه حالم خوب نبود ولی توی مسیر موندم. صد البته که توی مسیر موندن بسیار مهم و سخته. من امروز به خاطر کم کاری و اهمال کاری خودمو سرزنش نمی کنم بلکه خودمو تحسین می کنم که تمام سعیم این بوده که انرژیای منفی باعث نشن از مسیرم خارج بشم. آخه از طرفی هم فصل زمستون یه بدی که داره اینه که روزها واااقعا زود تموم میشه. آدم نمی دونه چطور هم کار کنه و هم درس بخونه. بی صبرانه منتظرم که بریم به سمت بهار و تابستون...بریم واسه خوندن دوباره، بریم واسه شروعی دوباره، بریم واسه تلاش و تلاش و تلاش... + نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت 12:22&nbsp توسط ادمین  | 

برچسب: نویسنده: آرتمیس شجاعی تاريخ: سه شنبه 18 بهمن 1401 ساعت: 14:18

امروز ششمین روز از کرونا گرفتن من میگذره. بعد از شش روز احساس میکنم حالم بهتره. البته این فقط احساس منه چون این ویروس خوب بلده گول بزنه.دیگه خاطرات کرونایی بیشتر از این نوشتن نداره. فقط اینو بگم که توی مدت بیماریم خدا خیلی کنارمه. از همین جا خدایا شکرت به خاطر مهربونیات + نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر ۱۴۰۱ساعت 5:45&nbsp توسط ادمین  | 

برچسب: نویسنده: آرتمیس شجاعی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 15:14

یاد شبای تابستون افتادم.. دوران کودکی که ما بودیم و حیاط آب زده و هندوانهالان هم شب تابستانیه با این تفاوت که دیگه دور هم نیستیم و خبری نه از اون خونه هست نه اون دورانالان قاعدتا باید زبان بخونم ولی دارم در حس و حال دوران نوستالژی پرواز می کنم و امشب درس تعطیل...بماند به یادگار + نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ساعت 21:54&nbsp توسط ادمین  | 

برچسب: نویسنده: آرتمیس شجاعی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 15:14

خونه من یه پنجره رو به بیرون داره. ویوی من یه اپارتمان بسیار شیکه که تراسهای بزرگی داره و تمام تراسها پر از گلدونای زیباست. ولی من هر وقت از پنجره به بیرون نگاه کردم دیدم که هیچوقت کسی نمیاد توی تراس. هیچ کسی از طبقات بالا نمیاد پشت پنجره و از ویوی پنجره اش لذت نمی بره. اما من هر روز سعی میکردم به زور از همین پنجره کوچیکم، آسمون رو که پشت اپارتمانها پنهان شده بود پیدا کنم و ستاره ها رو بشمارم.اینو میخوام بگم...من بعید میدونم تا آخر عمرم بتونم یه همچین خونه های گرون قیمتی بخرم. ولی مطمئنم که صاحبان اون خونه ها تا اخر عمرشون به اندازه من از پنجره خونشون لذت نمیبرن.پس به همین چیزای به ظاهر کوچیک باید توجه کرد که به نظر من همین چیزای به ظاهر کوچیک دلیل حال خوبمونن.پس... خدایا شکرتهمین چیزای کوچیک باعث میشن من بتونم زبانمو بهتر بخونم و توی مسیری که هستم خسته نشم. + نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 23:27&nbsp توسط ادمین  | 

برچسب: نویسنده: آرتمیس شجاعی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 15:14

صفحه بندی